غروبی که گذشت از دلتنگترينها بود. چشمانتظار آمدنت بوديم و گمان، كه ميآيي. حال كه هر كه زورش بيش است حكم ميراند و هر كه هر چه توان دارد ميكند گمان داشتيم كه موعد آمدنت رسيده است.
باريكه غزه به آسمان شكوه برده است از اين همه درد و رنج و نامردمي. «بارانهاي تابستاني» ددمنشان، آن بلايي سر ملت مظلوم تاريخ آوردهاند كه خود بهتر ميداني. هر روز خبر از كساني كه رفتند بيآنكه جز سكوت كسي بدرقهشان كند. گمان داشتيم كه جمعه موعود رسيده كه طاقتمان طاق شده است. وقتي «مسلمانزادگان» و «شبه آدميان» گوشهايشان را بستهاند تا صداي مددخواهي برادران و خواهرانشان را نشوند گمان برديم كه آمدنت نزديك شده است.
سر به زير افكندهايم كه صداي آن كودك مظلوم فلسطيني در هقهق گريه هاي عزاداريمان گم شده است!
راستي، كوفه هم ديروز به مقتل مسلمانان ديگري بدل شد تا داغي ديگر بر ايرانيان سنگيني كند. داغي كه حتي رسانه هايمان نيز جرئت نكردند تا خبر واقعيش را پخش كنند و بگويند تروريستها تنها براي آن اتوبوس حامل شيعيان ايراني، حمله انتخاري تدارك ديده بودند. چه مظلوم آن كودكان عراقي دست فروش كه در اين بزم خون به شهادت رسيدند.
آقا خود انصاف بده! بيراهه گماني بود كه امروز چشمانتظارت بوديم؟ پس چرا نيامدي؟!