شدهاي بهانه براي گريستن. نامت يك جرقه شده است براي مايي كه انبوه دردها را در سينه داريم و ماتمزده به انتظار فرج نشستهايم. «مهدي» را كه ميشنويم اشك است كه خود سرازير ميشود بيهيچ اجازهاي و درونمان را آشكار ميسازد. چه سري است در نامت كه نه نوحه ميخواهد و نه عزاداري؛ خود مسبب اشك است در اين هياهوي درد.
آقا! طاقتي نمانده است برايم. دور و برم پر شده است از صداي رنج و مني كه دنبال سكوت ميگردم و نمييابم. از كودكي به ما آموختهاند كه آقا وقتي ميآيد كه جهان پر است از فتنه و ستم و حال كه سنمان بزرگ شده است ماندهايم كه آن آموزه ابهام داشت يا اين جهان هنوز ظرفيت ظلم و جور را دارد؟
قلم هماره كوچك مانده است در دعاهاي اينچنيني. كاري هم از دل ساخته نيست. استغاثههايش گوش فلك را پر كرده است. دستهايمان هميشه به آسمان بلند است و نواي عرشيان زمزمه لبهايمان: «عجل علي ظهورك»
+
گام برداشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 0:33 توسط محمد گل کش
|