تبليغاتX
قلمگاه



جومونگ تمام شد. این سریال 81 قسمتی کره ای به بیان قسمتی از تاریخ نداشته کره ای ها می پرداخت تا در خواب همیشگی متولیان فرهنگ رسانه و کسانی که تاریخ اسلامی را بسیار مقدم بر تاریخ ملی می دانند مورد استقبال بسیار زیاد ایرانیان قرار بگیرد کسانی که سال ها است یادشان رفته در ادبیاتشان چه چیزهایی وجود دارد. یادشان رفته که داستان به داستان شاهنامه از چه قابلیت های نمایشی برخوردار است. یادشان رفته که فقط لیلی و مجنون نظامی چند سر و گردن از این روابط عشقی جومونگ بالاتر است. این مردم فقط دیده اند که تنها رسانه تصویری کشورشان تاریخ اسلام را چه قدر هنرمندانه به تصویر می کشد و وقتی نوبت به 2500 سال تمدن مکتوب و 7000 سال تمدن غیرنوشته می رسد هیچ چیزی برای عرصه ندارد. شاهنامه را هم که می خواهد نشان دهد می شود افتضاحی مانند 40 سرباز که در آخر رستمش به دنبال حق مسلم هسته ای بود. بسیار جای تاسف دارد که با هزینه (به قول بیژن بیرنگ) دقیقه ای 500 هزار تومان  تاریخ نداشته دیگران را برای مردمانمان نمایش بدهیم بی آنکه یادمان باشد تاریخ داشته خودمان چه قدر غنی است.
مصاحبه ای از آقای ضرغامی خواندم که در توجیه پخش این چند ساله سریال های کره ای و به طور خاص افسانه جومونگ گفته بود  صدا و سیما وظیفه دارد هر مجموعه خوبی در هر جای جهان را برای ایرانیان تهیه و پخش کند. سوال اینجاست از تاریخ کره ای ها بهتر پیدا نشد؟ به عنوان مثال سریال فرار از زندان که به پربیننده ترین سریال جهان بدل شده و هم اکنون به همت یک موسسه خصوصی در کشورمان به صورت هفتگی و دوبله شده در حال توزیع است  وجود نداشت؟ آیا به صرف اینکه مجموعه های کره ای با فرهنگ ما بیشتر همخوانند (بخوانید کمتر سانسور می خواهند!) باید از رسانه ملی پخش شوند تا در ذهن هر کودک این سرزمین به جای نقش رستم و سهراب نام جومونگ و یوری بنشیند؟ راستی شنیده ام افسانه جومونگ 2 هم دوبله شده و در انتظار پخش است. بس است. باور کنید.
.
.
.
پانوشت: یک کتاب داستان کودک با موضوع زندگی حضرت آدم دیدم. در تصویرهای بزرگ این کتاب هم آدم، هم هابیل و هم قابیل تنها یک لباس زیر به پا کرده بودند (برای اینکه اسم آن لباس را نیاورم هیچ ترکیب فعلی بهتر نیافتم!) اما حوا نه تنها کاملاً پوشیده بود بلکه یه پارچه هم به طور کامل موهای سرش را پوشانده بود. به نظرتان با آن بی امکاناتی و عدم وجود خارجی نامحرم! چرا آن زمان پارچه ها عادلانه تقسیم نشده بود؟!


+ گام برداشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:46 توسط محمد گل کش |

اسم بعضی ها را که می شنوی ناخودآگاه ن به قول نجف زاده نوستالژی خونت بالا می زند . ذهنت پر می کشد به سال های دور و همه خاطراتی که داشتی. مهدی آذر یزدی از این دست آدم ها است... البته متاسفانه بود.
سال های کودکی و نوجوانی که ولع کتابخوانی داشتم – و بدبختانه بعدها به ولع روزنامه خوانی تغییر پیدا کرد!- به چند باره داستان هایی را می خواندم که روی جلدش چند کودک به  من زل زده بودند و بالای سرشان هم با خط نستعلیق نوشته شده بود: قصه های خوب برای بچه های خوب. به گمانم اولین جلدی که خواندم مربوط به قصه های عطار بود و یادم هم هست که اولین بار در این کتاب فهمیدم چنگ نام یک آلت موسیقی است! پایین همان منحنی که بچه های روی جلد داخلش جمع شده بودند نوشته شده بود مهدی آذریزدی. به نظرم آدم فرهیخته ای باید می بود. آخر مگر می شود کسی که این داستان های به این خوبی را بازنویسی کرده فرهیخته نباشد؟
آذریزدی بدون شک در یاد همه هم نسلان من باقی خواهد ماند. مجموعه هشت جلدی قصه های خوب برای بچه های خوبش به خوبی توانست گوشه ای از ادبیات غنی این سرزمین را به کودکانش بشناساند. بر حسب ظاهر او پرتیراژترین نویسنده ادبیات کودک تاریخ ادبیات ایران است و همین امر باعث شده که امروز همه در سوگ بابای خوب قصه گو داغدار باشند.

***
برگشتم...
و از این بابت پوزش می طلبم!

+ گام برداشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 21:20 توسط محمد گل کش |

به نظرم هم باید جالب باشد و هم نباشد این که پس از یکی دو ماهی نبودن برای یک خداحافظی موقت پست بنویسی اما وقتی چاره ای نیست جالب بودن یا نبودنش هم خیلی مهم نیست!
ممنونم از همه عزیزانی که چه باشم چه نباشم می آیند و می بینند و گاهی هم نظر می دهند. متاسفانه گرفتاری های کاری مانع از رسیدگی به این خانه مجازی است که بسیار دوستش دارم. فقط امیدوارم این عدم دیدار زیاد طول نکشد.

التماس دعا حتی از شما دوست عزیز!

+ گام برداشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:44 توسط محمد گل کش |

* ساعت 3 بعداز ظهر است. تازه از سرکار آمده ای و بعد از خوردن ناهار می خواهی کمی استراحت کنی. همه چیز هم برای یک خواب نیمروزی راحت آماده است. چشمانت که گرم می شوند زنگ خانه به صدا در می آید. زیر لب یک سری عبارات زیبا و جملات ادبی خاص به زمین و زمان نثار می کنی! گوشی آیفون را بر می داری: شما را به امام حسین یک کمکی کنید. فقیرم!
* سر چهارراه پشت چراغ قرمز ایستاده ای ناگهان صحنه ای مانند کبری 11 میخکوبت می کند! پیرمردی که انگار به زور لباس هایش را پاره کرده در پیاده رو نشسته و در حالی که پای سالمش را جمع کرده آن پای قطع شده را مانند اینکه در یکی از غرفه های نمایشگاه های بین المللی تهران نشسته به نمایش گذاشته است! یک کاسه هم دستش است و با صدایی که اشک سنگ را نیز درمی آورد خود را به دنبال رهگذران می کشاند: شما را به امام حسین یک کمکی کنید. فقیرم!
* برای رفتن به فلان اداره عجله داری. ناگهان یک آقای محترم آرام صدایت می زند. صبر می کنی و با تعجب منتظری تا ببینی این آقا که همراه یک خانم و دو بچه در گوشه ای از پیاده رو ایستاده اند چه کاری دارد. با شرم می گوید که در راه مانده است و نیاز به کمی پول دارد تا بتواند خود را به شهری که در 15 کیلومتری اینجاست برساند. خارش وجدانت (!) حکم می کند که کمک کنی. آن هم آنقدر که به راحتی بتواند به آن شهر برسد. بعد از کمک با او خداحافظی می کنی اما وقتی که کارت را در اداره انجام داده ای و بر می گردی می بینی که آن آقا هنوز همراه با خانواده اش ایستاده و همین داستان را برای دیگر رهگذران تکرار می کند. البته بعید می دانم بگوید: شما را به امام حسین یک کمکی کنید. فقیرم!
این داستان گدایی یا همان تکدی گری ظاهراً تمامی ندارد. جدا از درستی یا نادرستی این کار در میان کمک کنندگان هم دو دسته وجود دارند. یک دسته فکر می کنند که به هیچ وجه نباید به این افراد کمک کرد چون هم نهادهایی مانند کمیته امداد و بهزیستی وجود دارند و هم با این کار به گداپروری کمک شده است. دسته دوم اما اعتقاد دارند چون این کمک را در راه خدا می دهند و حتما ثواب دارد باید انجام دهند ضمن اینکه دادن صدقه خود محسنات فراوانی دارد. شما جزو کدام دسته هستید؟ در صورت تمایل در این نظر سنجی شرکت کنید و دلایل انتخاب گزینه و یا موارد دیگر را در قسمت نظرات بنویسید. فکر می کنم بحث جالبی شود.

+ گام برداشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 23:38 توسط محمد گل کش |

زمستان است. هوا بس ناجوانمردانه سرد...

زمستان است، هوا دلگیر و
سر خوردن، عجب ساده است!

+ گام برداشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 23:35 توسط محمد گل کش |

چند وقتی است که قصد دارم از زهرا بنی یعقوب بنویسم. نوشته ای که اصلا سیاسی نیست. نباید هم باشد. مگر داد از مرگ ناگهانی و بسیار مشکوک یک دکتر جوان از فرزندان ایران زمین سیاسی است؟
زهرا بنی یعقوب که به گفته خانواده اش دانش آموخته دبيرستان تيزهوشان، نفر 23 آزمون سراسري دانشگاه‌ها و فارغ‌التحصيل دانشگاه علوم پزشكي تهران بوده پس از دستگیری توسط نیروهای امر به معروف همدان به جرم همراهی با نامزدش در پارک به بازداشتگاه منتقل می شود. اما ناگهان خبر می آید که زهرا خودکشی کرده است. خانواده از مرگ دخترشان با خبر می شوند. کسی هم پاسخگو نیست. تنها می شنوند که دختر برومندشان در بازداشتگاه خودش را با پارچه های تبلیغاتی حلق آویز کرده است. آن هم بدون علت.
جالا خانواده اش برای ملت نامه ای نوشته اند. اینجا بخوانید تا از خود بپرسید که چرا صدای کسی در مملکتی که ادعای تبعیت از مولا علی را دارد به اعتراض بلند نمی شود.
ما را چه می شود؟ مسئله به این مهمی را آنقدر از کنارش به سادگی عبور می کنیم که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است. چشمانمان را می بندیم و در هیاهوی خبری روزمره فراموشش می کنیم. به دنبال این هستیم که بالاخره گل شیفته فراهانی به ایران بازگشت یا خیر؟! کردان استیضاحش چه شد؟! خاتمی می آید یا نه؟! اما در کنار همه این ها از یاد می بریم که پاسخ بخواهیم چرا خانواده ای این چنین دسترنج عمرشان را که به شکوفایی رسیده از دست داده اند.


پانوشت 1: عذر تقصیر بابت تأخیر هایم در به روز کردن این خانه و سپاس از عزیزانی که همواره این تاخیر را به یادم می آورند.

+ گام برداشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 23:7 توسط محمد گل کش |

ایامی که گذشت شهره بود به هفته دفاع مقدس. روزهایی که فرزندان این مرز و بوم در برابر یک دنیا ایستادند و هشت سال مقاومت کردند تا سرانجام صدام حسین اذعان کند که ایرانیان به همه آنچه خواستند رسیدند. در این مقال قصد ندارم به بررسی مدیریت جنگ و تحسین ها و انتقادات مطروحه پیرامونش بپردازم. نه توانش را دارم و نه اطلاعات و نه صلاحیتش. اما فارغ از همه این حرف ها باید پاس بدارم تلاش جوانانی که همه از جنس خودمان بودند. نه آسمانی و نه دست نیافتنی. اما به جایی رسیدند که واقعا برای رد شدن از میدان مین بایدمیان تعداد زیاد داوطلبانشان قرعه کشی می شد. شوخی نیست. نه شعار است و نه تبلیغات. کم نبودند فرماندهانی که شب ها پوتین رسته و دسته و گردان و .... را واکس می زدند. کم نبودند بچه هایی که شب ها دور از جمع به داخل قبرمانند هایی که خود ساخته بودند می رفتند و در نجوای نماز شبشان هق هق گریه سر می دادند و العفو العفو می گفتند. نمی خواهم حساب کنم از پایان جنگ چند سال است که گذشته اما وقتی مشخص می شود که مدارک وزیر کشورمان چگونه تهیه شده لابد باید خیلی سال گذشته باشد.
قدیم ها در هفته نامه ای در هر شماره ستون ثابتی داشتم با عنوان لحظه های شیدایی. کمترین کاری بود که درباره دفاع مقدس انجام می دادم. مطلبی که در ادامه می خوانید از همان مطالب است:

-سلام عزيز بابا
ـ بابا كيش خوش مي‌گذره؟|
ـ آره بابا! اما نمي‌داني موقعي كه من مي‌روم مأموريت چه قدر دلم برات تنگ مي شه!
صحبت‌هاي بابا با پسرش طول مي‌كشد. سرانجام بابا با خنده گوشي را قطع مي‌كند: «اصلاً فكر اين نيستند كه موبايل دولتيه!»
همراه بابا او را سوار ماشين مي‌كند:«حاج‌آقا بفرماييد جلسه دير شد»
***
بوي باروت و دود همه جا را پر كرده است... عراقي‌ها بدجوري تك زده‌اند... گردان به هم ريخته است. فرمانده خيلي سعي مي‌كند تا انسجام را حفظ كند. از يك طرف چشم به گردان دارد و از طرف ديگر بيسيم‌چي را در كنار خود: «اينجا خيلي شلوغه... ميهمانها زودتر از موعد آمدند... ما اصلاً وسيله پذيرايي نداريم... حتماً برايمان...»
سوت خمپاره همه را به زمين مي‌خواباند. بعد از اينكه گرد و خاك چشمانش را فرا گرفت از جا بلند مي‌شود اما بيسيم‌چي هنوز خواب است!....
***
...ـ «همه مي‌دانيم كه بايد در راستاي بهينه‌سازي فرهنگ اين مرز و بوم تلاش كنيم. به هرحال همه بايد براي اعمالمان در برابر خون شهدا پاسخ‌گو باشيم و...»
بابا موز را از داخل ظرف بر مي‌دارد. به پيشدستي‌هاي بقيه نگاه مي‌كند. ناخودآگاه خنده‌اش مي‌گيرد: «همه فقط موز را ديده‌اند» آرام موبايلش را درمي‌آورد: «بايد موقعي كه جلسه محتوا ندارد يك طوري سرگرم شد. خدايا شكر كه اين گوشي‌ها Game هم دارد!»
***
فرمانده فرياد مي‌كشد: «پس اين نيروهاي كمكي چي شد؟»
نمي‌داند كجا را سر و سامان دهد... وضعيت هر لحظه وخيم‌تر مي‌شود...«حاجي خبر رسيد نيروهاي كمكي داره مي‌رسه فقط بايد يك كم مقاومت كنيم...»
چهره‌اش به لبخند باز مي شود اما سريع برمي‌گردد: «آخر با كدام نيرو و مهمات؟»
***
«آخ چه روز خسته‌كننده‌اي!»
بابا لباس‌هايش را درمي‌آورد و روي تخت ولو مي‌شود: «ديگر اين هتل‌هاي 5 ستاره هم برايمان تكراري شده» خودش از حرفش خنده‌اش مي‌گيرد، بي اختيار ياد خنده‌هاي پسر 4 ساله‌اش مي‌افتد. دستش را دراز مي‌كند و موبايل را از روي ميز آباژور برمي‌دارد اما ساعت روي موبايل به او يادآوري مي‌كند كه الان وقت چندان مناسبي براي تماس با خانه نيست: «اي كاش دو ساعت قبل كه رفته بوديم خريد ارگ واسه بچه ها، آنجا تماس مي‌گرفتم! آخ كه اون فروشنده بي انصاف مي‌خواست ارگ دو ميليوني را دو و چهارصد قالب كند»
***
گوشي هنوز دستش است: «ميهمانها همه خانه را دارند مي‌گيرند» بي اختيار ياد خانه و پسر 4 ساله‌اش مي‌افتد اما بلافاصله شرمنده مي‌شود: «در اين موقعيت من ياد چي مي‌افتم...»
از پشت يكي از تپه‌ها صداي ناله بلند است. نيم‌خيز خود را به بالاي تپه مي‌رساند، 5 نفر از نيروهايش زخمي شده‌اند و هر لحظه امكان اسير شدن آنها هست. امكان اينكه برگردد و كمك بياورد نيست. همانطور نيم خيز به طرفشان حركت مي‌كند... همزمان صداي سوت خمپاره او را همراهي مي‌كند... پشت تپه را دود فرا مي‌گيرد...
***
«در اختتاميه همايش مي‌خواهيم از همه عزيزاني كه در عرصه مديريت كشور زحمت مي‌كشند  با چند سكه تقدير كنيم...»
اسامي افرادي كه بايد براي اهداي سكه بالاي سن بيايند خوانده مي‌شود و بعد اسامي سكه‌بگيران، اسم بابا هم خوانده مي‌شود: «باز خوبه كه يك يادگاري از اين همايش 4 روزه به ما مي‌دهند!»
***
صداي آب آب يك زخمي در گوشش زنگ مي‌زند. دنبال قمقمه‌اش مي‌گردد... تركش خمپاره بدجوري پايش را اذيت مي‌كند... كشان كشان خودش را به طرف صدا مي‌كشاند. دقت كه مي‌كند ديگر صداي آب آب نيست... سرش را بلند مي‌كند... چشمانش به عراقي‌ها مي‌افتد، همه بالاي تپه‌اند!
 
پانوشت:
۱- امروز وارد ۲۶ سالگی شدم. ربع قرن است که اطرافیان دارند تحملم می کنند! خداوند ان شاء الله به همه ما صبر بدهد!
۲- قلمگاه هم تولدش را گذراند و وارد دوسالگی فعالیت خودش شد. خانه ای که حقیقتا دوستش دارم. برای خودم است. هر چه بخواهم می نویسم بی آنکه ترس سانسور و .... باشد! از همه شما عزیزانی که در این یکسال مرا و قلمگاه را تحمل کردید ممنونم. برای این هم امیدوارم خداوند صبر بدهد!
۳- اگر خواستید مطالب بیشتری از لحظه های شیدایی بخوانید به آرشیو قلمگاه در سمت چپ همین خانه سر بزنید.
+ گام برداشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 1:7 توسط محمد گل کش |

و دقایقی بیش نمانده است تا موعد افطار. دل پر نمی کشد. قرار هم نیست به پرواز آمدن را. مگر می شود بال شکسته باشی و بپری؟ مگر می شود که که حتی یادت برود بال ها راو بخواهی بالا را؟
 اما مگر می شود که آسمان را هم از یاد ببری؟ مگر می شود که نوای موذن زاده به گوشت برسد و دلت اشکی نشود و آروز کنی کاش بیمارستانی بود برای پانسمان بال ها.
***
اذان شد. مثل هر روز. آسمان اما مثل هر روز نیست. چشمانت را به آسمان بدوز. هم یاد آبی اش می افتی و هم آن دانه های شیشه ای حیف است پایین بیفتند.
آن بالا کسی است که کاری به بال هایت ندارد. همان چشم ها را که ببیند کافی است...
***
بغض که بشکند، تویی و شکستن یک سد. دلتان اگر لرزید یادتان باشد خیلی ها هستند که محتاجند به همان زمزمه آرامی که به یادشان بر لب می آورید. من هم...


پانوشت1:  یادش به خیر. یکی دو سالی توفیقی بود که هر روز ماه رمضان روزنامه ای منتشر کنیم. بر پیشانیش نوشته بود ضیافت عشق . کاری بود البته دانشجویی ولی آنقدر قوی بود که هم جوایز زیادی برد و هم ظهر هر روز در تمامی شهر توزیع می شد. هر روز تقریبا تا اذان صبح بیدار بودیم و مشغول صفحه آرایی تا نخستین دقایق صبح کار به چاپخانه برسد و ظهر آمدنش استرس انتشار یک شماره جدید را پایان بخشد.  چه لذتی داشت وقتی نشریه با مطالب متنوع به دست مخاطب می رسید. یادم هست نخستین سخنرانی رییس جمهور را درباب افسانه بودن هولوکاست که در جمع دانش آموزان ایراد شده بود تیتر یک أن روز کردم بی آنکه بدانم همین سخنرانی چه قدر تاریخی می شود.
پاونوشت2: عذر تقصیر اگر این خانه دیر به دیر آب و جارو می شود. مشغله است و خیلی نمی گذارد به انچه که دلت می خواهد برسی.

+ گام برداشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 21:15 توسط محمد گل کش |

داشتم وبگردی می کردم که ناگهان این پست را دیدم. لرزیدم. نه به حال کودکانش بلکه به حال خودم و همه کسانی که می بینند و ساکتند و سعی می کنند عربی نمازشان را با بهترین تلفظ بخوانند. تلخ است. خیلی تلخ...

+ گام برداشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:22 توسط محمد گل کش |

تحلیلی کوتاه بر پوشش خبری اوباما در رسانه های داخل

دروازه بانانی که با اشتیاق گل می خورند!



نگاهی گذرا به عملکرد کسانی که در سه دهه اخیر به عنوان مرد نخست کاخ سفید معرفی شده اند به خوبی نشان می دهد که دموکرات ها به دلیل علاقمندی بیشتر به راه حل های مسالمت آمیز، رفتار بهتری با ایران داشته اند. البته این رفتار بهتر نه به معنای «خوش رفتاری » یا «چرخش در سیاست های کلی» است بلکه شاید بتوان آن را به «عدم تحمیل خواسته ها به وسیله زور» تعبیر کرد. بسیاری از کارشناسان معتقدند که اگر کارتر در سال 57 بر مسند ریاست جمهوری آمریکا ننشسته و خواستار فضای باز سیاسی در کشور آمریکایی ایران و سایر کشورهای مستعمره گونه نشده بود روند انقلاب اسلامی با موانع جدیدی روبه رو می گشت. همچنین برای نخستین بار این مادلین آلبرایت وزیر امورخارجه دولت دموکرات بیل کلینتون بود که از ایران به خاطر ایفای نقش آمریکا در کوتای 28 مرداد 32 رسماً عذرخواهی کرد. عکس این موارد نیز مصداق های زیادی دارد. هنوز سال های زیادی نگذشته است از زمانی که جرج هربرت بوش عملا با تئوری نظم نوین جهانی قلدری آمریکا را پس از پیروزی در جنگ جنگ سرد به رخ ایران و البته جهان کشید. جرج واکر بوش هم که از سال 2000 تا جایی که وقت اجازه می داده ایران را به حمله نظامی تهدید کرده است!
بدیهی است ذکر این سطور نافی این مسئله نیست که سیاست های کلی کاخ سفید همیشه ثابت بوده است و مسائلی از قبیل «حمایت بی چون و چرا از اسرائیل» یا «تحریم های داماتو» هم در دولت دموکراتها انجام می شد و هم در دولت جمهوریخواهان اما حداقل می توان گفت که دموکرات ها علاقه بسیار کمتری به حمله نظامی به ایران دارند.  بدیهی است در چنین حالتی ایران نیز دموکرات ها را به جمهوریخواهان ترجیح بدهد!
پس از به روی کار آمدن جرج بوش پسر تا به اکنون رسانه های داخلی اخبار زیادی از رویکرد خصمانه کاخ سفید مخابره کرده اند تا جایی که بسیاری مواقع این اخبار و تحلیل ها رنگ و بوی پیش بینی زمان حمله نظامی آمریکا را نیز به خود می گرفت. اما به خوبی مشهود بود که پس از نزدیک شدن به انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده، رسانه های داخل به خبرهای اردوی دموکرات ها علاقه زیادی نشان دادند و بیشتر مواقع اخبار مربوط به رقابت درون حزبی باراک اوباما و هیلاری کلینتون به طور کامل و چندین برابر نوع مشابه دوره های قبل انعکاس می یافت. در این میان باز هم مشهود بود که باراک اوباما نامزد سیاهپوست و سناتور جایگاه ویژه ای را به خود اختصاص داده است. اوباما که با انتقاد تند و تیز از نحوه عملکرد جرج بوش وارد میدان شد به صراحت از خروج سربازان آمریکایی از عراق سخن گفت و خواستار پیش قدم شدن آمریکا در گفتگوی بی واسطه با ایران شد.  اتفاقی که در هیچ کدام از تبلیغات نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا پس از پیروزی انقلاب اسلامی رخ نداده بود.  اوباما حتی تهدید هایش را نیز با زبان بهتری نسبت به رقیب دموکرات خودش مطرح می کرد. وقتی بانوی اول سابق آمریکا از محو کردن ایران در صورت حمله به اسرائیل دم می زد اوباما حمله نظامی به ایران را به عنوان یک گزینه روی میز که باید باقی بماند توصیف کرد.
در چنین حالتی رسانه های داخلی به اظهارات اوباما علاقه بیشتری نشان دادند و تقریبا هیچ خبری از این سناتور آمریکایی نبود که دروازه بانان خبری رسانه های داخل جلوی ورودش به دروازه را بگیرند. این امر تا بدانجا پیش رفت که حسینی سخنگوی وزارت امور خارجه ایران را مجبور کرد تا شائبه حمایت ایران از اوباما را تکذیب کند. البته برخی از روزنامه ها نیز تلاش کردند تا به خصوص پس از سخنرانی اوباما علیه ایران در کمیته دوستی آمریکا و اسرائیل با زدن تیترهایی چون «او با ما نیست!» جلوی این «حمایت رسانه ساخته» را بگیرند.
این پوشش وسیع پس از پس از پیروزی اوباما بر کلینتون پررنگ تر شد تا جایی که یک مطلب طنز اینترنتی که اجداد وی را بوشهری معرفی کرده بود(!) به عنوان یک خبر رسمی در رو.زنامه حرفه ای کیهان منعکس شد تا حساسیت ها نسبت به پوشش هر گونه خبر درباره اوباما خود را به خوبی نشان دهد.
در هرحال باید منتظر ماند و دید رقابت اوباما و مک کین نامزد جمهوریخواه و کپی برابر اصل بوش که اخبارش بسیار کمتر در رسانه ها داخل منعکس می شود به بر مسند قدرت نشستن نخستین رییس جمهور سیاه پوست در آمریکا منتج خواهد شد یا خیر.

+ گام برداشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 15:0 توسط محمد گل کش |

و ساعت از نیمه نیمه شب هم گذشته و تو در فکری برای همه حرف هایی که مانده اند بر روی دلت و شاید هیچ گاه مجالش را نیابی برای بیرون ریختنش. خسته ای از همه قید ها و بندها. چه مضحک که همه را هم خودت ساخته ای بدون کلیدی برای باز شدن!
هر روز که می گذرد با خودت فاصله می گیری. انگاری زندگی هولت می دهد بی آنکه حتی اجازه پرسیدن مسیر را داشته باشی. اعتراض پیشکش...
از صبحی که بیدارباش است و دویدن است و باز هم فاصله گرفتن تا شبی که خواب تو را بیابد همه اش دوری از خود است. دلتنگ روزهایی که برای خودت بیشتر وقت داشتی.
 هر سال هم آنقدر دور می شوی که یادآوری خاطرات هم تو را شگفت زده می کند. باورش سخت است که روزی، او، تو بودی!
دیگر آن تکه کاعذ نیست که گم کرده باشی. شاید اصلا نشانی را ندادند و تو بی خبر خوشحالی که دعوت شده ای.

پاونوشت 1: این آپ نیست! همینجوری نوشتم. چند روزی است که تلاش می کنم وقت و حوصله ای بیابم و درباب دروازه بانی خبری باراک اوباما در رسانه های داخلی بنویسم. امید که هر دویش یافت شود.
پانوشت 2: از فروردین ماه تا به اکنون من به خاطر مشغله های زیاد کاری دیگر سردبیر استرآباد نیستم. درواقع هیچ مسئولیتی در این هفته نامه ندارم. این را برای عزیزانی نوشتم که لطف دارند و مرا در نظرها با خطاب سردبیر طرف صحبت قرار می دهند. امیدوارم استرآباد هم موفق باشد.

+ گام برداشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 4:22 توسط محمد گل کش |

1- حتی تلفن را هم که زنگ می خورد طور دیگری نگاه می کنی! شده ای مدیر و فکر می کنی ریاست بر کل هستی را بر عهده تو گذاشته اند. کسی هم که داخل اتاق می شود که دیگر هیچ! مطمئنی که باید به او از دید بالا نگاه کنی و او به تو نیازمند است.
... غرور در چشمانت موج می زند!
2- در یک رشته خیلی خوب از یک دانشگاه معتبر قبول شده ای و دیگر یادت رفته است همه دوستانت را که تا دیروز با هم بودید. یادت رفته که چه کسانی برایت تلاش کرده اند تا به اینجا برسی. طوری رفتار می کنی که گویی قرار است علامه دهر شوی.
... غرور در چشمانت موج می زند!
3- یک معامله کرده ای و بخت با تو یار بوده و حالا حساب بانکی ات پر است از اسکناس های درشت. دیگر خدا را هم بنده نیستی. راه رفتنت هم عوض شده است. چشمانت دیگر هیچ آدم نیازمندی را نمی بیند. حتی اول سلام کردن هم به دیگران ناراحتت می کند.
... غرور در چشمانت موج می زند!
4- بسیاری از اطرافیانت معتقدند که ظاهر بسیار زیبایی داری و همین کافی است تا دیگران را هیچ به حساب بیاوری. در خیابان طوری گام برمی داری که گویی از تو زیباتر خلق نشده است. نگاهت به دیگران طوری است که انگار برایش متحمل هزینه می شوی. با دوستانت هم که هستی دائم فکر می کنی که این تویی که به آن ها افتخار دوستی داده ای.
... غرور در چشمانت موج می زند!
5- وهزاران بهانه دیگر که باعث می شود غرور در چشمانت موج زند!
ای کاش می دانستیم کجاییم. همه زندگیمان پر شده از غرور. بی آنکه بدانیم در جایی ساکنیم که در مقایسه با عرصه آفرینش خداوند به ذره غباری بیشتر شبیه است. همین ذره که در طول حیاتش بسیار گردنکشان و متکبران به خود دیده است که همه شان هم به جزئی از این ذره تبدیل شده اند! به قول امیر مومنان فرزند آدم را چه به غرور؟
این عکس را فضا پیمای «وویجر» از زمین گرفته است در بی کران فضا! آنقدر نادیدنی است که مجبوری دورش را دایره ای بزرگتر بکشی تا دیده شود. آن وقت چه ساده اند کسانی که مدام خود را بالا می گیرند تا بالاتر دیده شوند!

این زمین است! با همه بزرگی اش...

+ گام برداشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 0:53 توسط محمد گل کش |

داشتم در آرشیوم دنبال چیزی می گشتم چشمم افتاد به کاریکاتورهایی که چند سال پیش کشیدم. قبل از این سه چهار سالی که مشغله های متفاوت ما را از کشیدن کاریکاتور برحذر داشته بودند! چند سالی را کاریکاتور کار می کردم. البته بیشتر برای دلم. حاصلش شد چاپ حدود ۲۵ تا از کارهایم در نشریات محلی و چاپ چندتایی هم در برخی از نشریات کشوری (مطمئن باشید کیهان کاریکاتور و شرق و ... نبوده!!)
چند تایی را برای این وبلاگ آماده کردم اما نمی دانم چرا بیشترش آپلود نشد! همین یکی را فکر کنم تحمل کنید کافی باشد!

 

+ گام برداشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:4 توسط محمد گل کش |

خواهر بزرگوارم سرکار خانم الهه موسوی که اکنون در روزنامه اعتماد به کار مشغول است و برای بسیاری از روزنامه نگاران گلستانی یک خواهر بزرگتر بود وبلاگ جالبی راه انداخته به نام گلستان ایران. یادمان نخستین نشریه حرفه ای گلستان که سردبیرش بود. «گلستان ایران» برای همه مطبوعاتی های استان نامی آشنا است. از «رحمت الله رجایی» که الان شده سردبیر سلیم و همه قدرت این هفته نامه مدیون وجود او است بگیرید تا عبدالعظیم ولی اللهی که مدت ها است روزنامه نگاری را رها کرده؛ نوشتن را البته نمی دانم.
قصد ندارم در این مجال به بیان نوستالژیک خاطراتم از گلستان ایران بپردازم که در آن زمان نوجوانی 16 ساله بیش نبودم و جز چندین کاریکاتور و یکی دو نقد فیلم مطلب دیگری را برای این هفته نامه کار نکردم. آن ها هم آنقدر ابتدایی بود که...!
روز نخست با اعتماد به نفس به دفتر این هفته نامه زنگ زدم و در پاسخ خانمی که گوشی را برداشته بود گفتم با آقای سردبیر کار دارم. ایشان هم بعد از کمی مکث گفت: خودم هستم. بفرمایید!
اما به نظرم این حرکت یعنی تأسیس یک پایگاه مجازی با عنوان گلستان ایران را از منظر بهانه ای برای جمع شدن روزنامه نگاران استان باید به فال نیک گرفت. روزنامه نگاران گلستانی اکنون به یک لشگر شکست خورده بیشتر شبیه اند. عرصه روزنامه نگاری محلی در ایران آنقدر دشوار است که باید به عنوان شغل چندم به آن نگریست و بدیهی است در چنین فضایی، تأمین معیشت از یکسو و داشتن یک زندگی بدون دغدغه از سویی دیگر، باعث شده تا بسیاری از نام آشناهای روزنامه نگاری در استان ها عطایش را به لقایش ببخشند.
گلستان چند سالی است که تعداد روزنامه نگارانی که تربیت کرده است به عدد انگشتان یک دست نمی رسد و دریغ که توان همین ها هم اصلاً قابل مقایسه با کسانی که در سال های 78 تا 81 در سلیم یا گلشن مهر یا حتی همزیستی به کار مشغول بودند نیست. البته گریزی هم نیست. شاید برای بسیاری که هم اکنون خواننده این مطلب هستند و در تهران یا شهرهای بزرگ به روزنامه نگاری مشغولند حتی تصور مشکلات روزنامه نگاری محلی در ایران، غیرممکن باشد. وقتی خبرنگاران بسیاری از استانها، تنها منبع درآمدشان شده است پورسانت اگهی هایی که از روابط عمومی های استان در قبال چاپ اخبارشان می گیرند دیگر چطور می توان از رشد روزنامه نگاری انتقادی حرف زد؟ در شهری که مسئول عالیرتبه اجرایی اش به خبرنگار لگد می زند و سایر دستگاه ها هم به روزنامه نگاران به چشم افرادی که وظیفه شان تنها چاپ خبر عطسه و سرفه مدیرکلشان است نگاه می کنند دیگر چه فایده از داشتن عشق به روزنامه نگاری؟!
البته به جد معتقدم که توان همین لشگر شکست خورده روزنامه نگاران محلی به خصوص در گلستان از برخی نام های بزرگ که هم اکنون در مرکز و شهرهای بزرگ به فعالیت مشغولند بیشتر است. کافی است شرایط فراهم شود و این نام های بزرگ – که برای همه آنها احترام قائل هستم – در دو اتاق کوچک و یک رایانه که برای همه کار از آن استفاده می شود و محدودیت های ریز و درشتی که به هیچ وجه در مرکز وجود ندارد  به انتشار هر هفته یک نشریه مبادرت ورزند و دست آخر یک دهم حقوق مرکزنشینان را بگیرند تا توانشان در این عرصه مشخص شود.
در این مجال حرف بسیار است. ادامه اش شاید وقتی دیگر...
***

پانوشت یک: لازم می دانم عروج رهپویان وصال را که در شیراز به مرادشان رسیدند تسلیت بگویم. اخبار زیادی در این رابطه منتشر شده است. از اطلاعیه شورای عالی امنیت ملی که انفجار را به علت ادوات جنگی نمایشگاه دائر در حسینیه دانسته تا مطالب اعضای نزدیک به کانون رهپویان وصال شیراز که با ادله کافی این مطلب را رد می کند. اما در این میان تحلیل VOAبه نظرم جالبتر آمد: «با نوجه به سخن امام خمینی که مساجد سنگر است این رژیم از مساجد هم برای پنهان کردن مهمات خود استفاده می کندو جان مردم هم برایش ارزشی ندارد!» واقعا که چه قدر خوب ایران را می شناسند!


پانوشت دو:
حاج حسین رفعتی این اصلاح طلب چند آتشه اما دوست داشتنی گلستان که چپ و راست به سلامتش معترفند نقد درون سازمانی (!) جالبی داشته به فعالیت اصلاح طلبان در انتخابات مجلس. تلخ است اما واقعی و پیشنهاد می کنم حتما بخوانیدش.

+ گام برداشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:38 توسط محمد گل کش |

این هم یک مطلب طنز!!:

صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران طی اطلاعیه ای اعلام کرد کلیه ادارات کشور در روزهای چهارشنبه و پنج شنبه مصادف با چهاردهم و پانزدهم فروردین ماه سال جاری دائر است.
به گزارش خبرنگار قلمگاه در این اطلاعیه که انتشار آن موجی از شور و شعف را در سراسر کشور به همراه داشت آمده است: از آن جهت که کلیه مردم شریف ایران از شنیدن حتی دقیقه ای تعطیلی به شدت ناراحت شده و با اعتراضات گوناگون از مسئولان تقاضا می کنند تا آن ها را از کار و تلاش باز ندارند هیئت دولت تصمیم گرفت تا با تعطیل نکردن چهاردهم و پانزدهم فروردین ماه به ملت پرتلاش ایران عیدی دهد!
همچنین در این اطلاعیه که بدون آوردن آمار و ارقام، میزان کار مفید در کشور را بسیار عالی و از ثمرات حس مسئولیت پذیری ایرانیان دانسته است از مردم ایران خواسته شده که حداقل در این روزها که دولت به خاطر مردم آن را تعطیل نکرده به فکر سلامتی خود باشند و دست کم 5 دقیقه در طول ساعات اداری به استراحت بپردازند!
در پایان هیئت دولت ضمن ابراز ناراحتی از کسانی که حاضر به ترک مسئولیت خود در هنگام ساعت تحویل نبودند از مردم خواست به هیچ وجه روز سیزدهم فروردین را کار نکنند و با شرکت در مراسم سیزده به در به دهان استکبار مشت محکمی بکوبند!

+ گام برداشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:15 توسط محمد گل کش |